کمک

ميزنم فرياد و می گويم کمک

می دهد پاسخ به من ديوار و ميگويد کمک

پشت سر پلها همه ويران شده

راه برگشتی که نيست

بين من تا گور تنها يک قدم

مانده و می ترسم از مرگی چنين

من نمی خواهم بميرم آسمان

من نمی آيم بسويت ای زمين

آن که مرگش آرزو بود ،او همای ديگری است

آن که در من بود و اکنون اين چنين بيگانه است

دين هايی دارد بايد بپردازد  زمانی زود رس

 

ميزنم فرياد می گويم: کمک تا به تن دارد نفس

نعرام در چار ديوار اتاق پيچيد و باز آيد از نو سوی من

می دهد پاسخ به من ديوار و ميگويد: کمک

اين صدای غرق غم

اين صدای التماس آميز رنجم ميدهد

صاحب آن کيست آيا؟ميکنم دستی دراز

تا به او ياری دهم

                                                                        هما مير افشار 

/ 5 نظر / 6 بازدید
mehdi

سلام.زيبا بود.ممنون که سر زدی.بازم سر بزن.موفق باشی.

م

شعر قشنگي بود اما يه كم دلگيره..

حامد: پاییز بارونی

سلام... این شعر منو يادت يکی از شعرای اخوان انداخت... بازتاب صداش از چاه. اگه يادم باشه می گفت آيا اميدی نيست؟ و چاه برميگردوند که اميدی نيست. اميدی نيست. نيست... به هر حال هميشه اميدی هست و انسان برای همينه که هنوز زنده ست!....

آبی مثل آسمان

سلام شعر زيبايی بود..خوشحال مییشم اگر به من هم سر بزنيد..موفق باشيد

هتل

نه من پاره ای ز پیکر او بودم مادر این نامه یک اشارت کوتاه از سرزمین نور و نخل و پرنده است از سرزمین زخمی خوزستان