عمر خود را می کشم

عمرخود را می کُشم:لحظه ها را،روز ها رامی کشم

لحظه هايی که هرگز بر نمی گردد دگر

آه يکسال است که اين کار منست،کار دست گرم تب دار منست

لحظه لحظه کندن گلبرگهای زندگی

پاره پاره کردن تک برهای زرد تقويم زمان

آه بیزارم من از اين روزها ،روزهای يکنواخت

روزهای را که در هر ثانيه،طعم مرگ خويشتن را می چشم

روزهايی را که ناچاراً به قهر،در تلاش کشتن هر لحظه اش خويشتن را می کِشم

آه وقتی روی گور آرزو،خط بطلان خودت را خوانده و رد می شوی

زندگی کردن برای چيست،چيست؟زندگانی بی دليل،وقتی دست کوتاه است

و خرما بر نخيل

                                                               هما مير افشار

/ 6 نظر / 12 بازدید
آبی مثل آسمان

سلام..مثل اينکه من اولين نفر بودم....خيلی زيبا بود... راستی من آپم ..خوشحال ميشم به من سر بزنيد...ممنون

احسان

درود....منظورت از به راه راست هدايت شدی چی بود؟!؟

آبی مثل آسمان

سلام....ممنون که به من سر زديد دوست عزيز...راستی من دوباره آپم..خوشحال ميشم شاهد حضور سبزتون باشم.....تا بعد

مهدی

سلام .زيبا بود.ممنون که سر زدی.پيروز باشی

هتل

مادر این نامه یک اشارت کوتاه از سرزمین نور و نخل و پرنده است از سرزمین زخمی خوزستان از سرزمین راز شهادت