ميزنم فرياد و می گويم کمک
می دهد پاسخ به من ديوار و ميگويد کمک
پشت سر پلها همه ويران شده
راه برگشتی که نيست
بين من تا گور تنها يک قدم
مانده و می ترسم از مرگی چنين
من نمی خواهم بميرم آسمان
من نمی آيم بسويت ای زمين
آن که مرگش آرزو بود ،او همای ديگری است
آن که در من بود و اکنون اين چنين بيگانه است
دين هايی دارد بايد بپردازد زمانی زود رس
ميزنم فرياد می گويم: کمک تا به تن دارد نفس
نعرام در چار ديوار اتاق پيچيد و باز آيد از نو سوی من
می دهد پاسخ به من ديوار و ميگويد: کمک
اين صدای غرق غم
اين صدای التماس آميز رنجم ميدهد
صاحب آن کيست آيا؟ميکنم دستی دراز
تا به او ياری دهم
هما مير افشار