م-اميد

۴:
سرانجام آنروز فرا رسيد. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمدمصدق و پيروزيي ياران شعبان جعفري نبود. تنها روز به بارنشستن”خيانتها” يا خطاهاي حزب توده، تنها حاصل محافظهكاري يا ناتوانيي”حكومت ملي” در شناخت تضادهاي جهاني، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانيي فلسفي در فوايد وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پايان يك باور بود. روز تجسم بدعهديي مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمينان به خويش و به ديگري بود. آخرين فريادهاي كساني كه فاصلهي هستي و نيستيشان آبي بود كه خونها را از سنگ فرشها مي شست، ديگر آبستن هيچ رؤيايي نبود. گويي آنها تنها به خاك مي افتادند تا كسب مخفيانهي قاريهاي مسلول را رونق ببخشند.
هيچ كس نمي داند در آن روز نخست چه كسي تنهايي و ترس را احساس كرد؛ نخست چه كسي يار ديروزي را به انگشت به گزمهها نشان داد يا زير مشت گرفت؛ اما چهرهي رنجور مصدق در آستانهي دادگاه، دستي كه كاشاني به مهرباني به پشت زاهدي زد، هجوم شركتهاي نفتيي انگليسي- آمريكايي به ايران، كشف محل اختفاي فاطمي، لورفتن سازمان افسريي حزب توده، درج تنفرنامههاي رنگارنگ در روزنامهها و حتا تصوير چهرههاي پرخشم آنان كه تا دم مرگ بر اعتقاد خود پايفشردند، تجليي خود را در ناباوري و حيرت همهگاني يافت؛ ناباوري و حيرت مردمي كه ناگهان خود را هيچ يافتند و تكيهگاههاي خود را فروريخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز يك سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمي.
اوج شعر مهدي اخوان ثالث در چنين روزگاري نطفه بست؛ شعر او تبلور فرياد كساني بود كه با كوچكي پيوند نميتوانستند و بزرگيي دوبارهي كوچكشدهگان را نيز باور نداشتند؛ تبلور فرياد كساني كه عقربههاي آرزوهايشان با چنين جهاني همخواني نشان نميداد. شعر مهدي اخوان ثالث اندوه همهي جانها و هرزهگيي خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هيچ چراغي دل نبست؛ نه چراغي و نه سواري. پهنهي برآمده از خيال او دورتر از آن بود كه دست يافتني بنمايد. مهدي اخوان ثالث از پرنده سوختهگيي بالها را باور داشت و از انسان بيسرانجامي را. چنين بود كه روزگار پس از كودتا را هيچ كس چون او نسرود.
بعد از كودتاي 28 مردادماه سال 1332 واژهي شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسياري نشست. نيما يوشيج به حضور شب چون كوچهگردي بيطرف شهادت داد؛ بيآنكه آن را ميرا يا مانا بينگارد: ”هست شب يك شبِِ دم كرده و خاك\رنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زرديي دلفريب نور دل بست؛ هر چند كه به ناتوانيي خويش در ستيز با حريف اعتراف كرد: ”اندام من اندام شمعي واژگون است\كز جنگ با شب پاي تا سر غرق خون است\... \هر چندكه مي داند كه اين نور\از مرگ با او دورتر نيست\اما در اين غم نيز مي سوزد كه افسوس\از آن آتش ديرين كه در او شعله مي زد\ ديگر خبر نيست\ديگر اثر نيست”.
اسماعيل شاهرودي در هنگامهي حضور يأسها و شكستها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده ام\و چله نشيني يأسها و شكستها\...خرابه اين تنهايي را امّا\به جاي خواهم گذارد\...و خواهم پيمود\تنگه وحشتزايي را\كه در فاصله اكنون\و دنياي فرداست”. محمد زهري از مرگ اميدها خبر داد؛ از مرگ مردي كه تاوان دلبستگيهاي بيسرانجاماش را پرداخته بود: “آن مرد خوش باور كه با هر گريه، مي گرييد و با هر خنده، ميخنديد\...\ نوميدواري دشنه در قلبش فروبرده است\اينك به زير ساية غم، مرده است”. احمد شاملو كه تسليم يكسره به يأس را خوش نمي داشت، گاه خسته مي سرود كه: ”دست بردار، ز تو در عجبم\به در بسته چه مي كوبي سر”. گاه پنجره رو به دريا مي گشود كه: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چند\با دل بيمار من عجب اميدي است”. گاه سلاح براي روز موعود دورِ سر ميچرخاند كه:”دخترانِ شرم\ شبنم\ افتادگي\رمه \... بين شما كدام\صيقل مي دهيد\سلاح آبايي را\براي\روز\انتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت مي داد كه: ”روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد\و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت”. مهدي اخوانثالث امّا، نه روز ديگري را انتظار ميكشيد و نه چون يك شاهد بيطرف به شب مينگريست. او فتوا مي داد كه خاك جهان را جز سياهي رنگ ديگري بر پيشاني نيست؛ هر چند كه گاه عاصي از ستمِ كمرشكن، اسكندري طلب ميكرد و گاه خستهخاطردوست را به سفري بيفرجام فرا ميخواند.