عمرخود را می کُشم:لحظه ها را،روز ها رامی کشم
لحظه هايی که هرگز بر نمی گردد دگر
آه يکسال است که اين کار منست،کار دست گرم تب دار منست
لحظه لحظه کندن گلبرگهای زندگی
پاره پاره کردن تک برهای زرد تقويم زمان
آه بیزارم من از اين روزها ،روزهای يکنواخت
روزهای را که در هر ثانيه،طعم مرگ خويشتن را می چشم
روزهايی را که ناچاراً به قهر،در تلاش کشتن هر لحظه اش خويشتن را می کِشم
آه وقتی روی گور آرزو،خط بطلان خودت را خوانده و رد می شوی
زندگی کردن برای چيست،چيست؟زندگانی بی دليل،وقتی دست کوتاه است
و خرما بر نخيل
هما مير افشار